اریا جوناریا جون، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

تمام زندگی من

بدون عنوان

امروز3/1/93 ما داریم میریم سمنان خونه دایی من یعنی مامان زهره چقدر جاده وحشتناک بود برف میومد جاده وحشتناک حیلی ترسیده بودیم اما پسرم خوشبختانه تو حواب بودی تازه اگه هم بیدار بودی فرقی نمی کرد چون تو اصلا نمیدونی خطر یعنی چی فقط تنها شانسی که اوردیم این بود که راننده چندین سال این جاده رو میومده وبه تمام راه اشنایی داشت وبا تجربه اش با این که چند بار سر خورده بود تونست ماشین رو هدایت کنه و ما ساعت 8 رسیدیم هیچ وقت این روز و هوای سردو برفی رو که خیلی وحشتناک بود رو فراموش نمیکنم خدایا شکرت که ما رو سالم رسوندی ...
8 فروردين 1393

بدون عنوان

سلام فرا رسیدن بهار مبارک امیدوارم توی این چند روز باقیمانده از سال تمام کارهاتون رو انجام داده باشیدوتمام خریدهاتون رو هم انجام داده باشید ما که هنوز خرید هامون رو انجام ندادیم اما امیدوارم شما انجام داده باشید
25 اسفند 1392

بدون عنوان

این روزها مشغول خونه تکانی هستیم وای آریا نمیذاری به کارهام برسم تو هر کاری قربونت برم مشارکت میکنی به همراه خرابکاری ولی گاهی هم یک همیار خوب تو کمک به من وبابا میشی به همه این کمک های بد و خوب از تو سپاسگزارم پسرم 23 12 92 روز جمعه ساعت 10/5 شب
23 اسفند 1392